يكي يك دونه مامان محبوب

پيكنيك

مامان محبوبه گفت اين هفته ميخوايم بريم خوش گذروني و يك كم بدويم و بازي كنيم. به مامان گفتم كجا ميخوايم بريم . گفت با مرضيه جون و دوستان دايي مجتبي ميريم گردش. قرار بود همكلاسيهاي دايي مجتبي هم بيان ولي زنگ زدن گفتن نمي آن . ما خودمون رفتيم. خيلي راه بود رفتيم تا اينكه دايي مجتبي ماشين و نگه داشت بعد مرضيه جون و يك خانم و آقا ديگه اومدن با ما سلام و احوال پرسي كردن. بعد مرضيه جون اومد توي ماشين ما و آن آقا و خانمه هم رفتن. توي ماشين خودشون . بعدا فهميدم كه آن آقاها برادر مرضيه خانم بوده و آن خانم هم يه جورايي نامزد برادر مرضيه خانم هست. خلاصه خيلي دور رفتيم مامان ميگفت جاده چالوس. تا اينكه كنار رودخونه ماشين و نگه داشتيم و پيدا شديم...
28 بهمن 1394

جاتون خالي

من و مامان محبوبه  15 بهمن 1394 ساعت شش بعدازظهر باهم رفتيم اين تاتر و ديديم. خيلي بهم خوش گذشت اول قرار بود دايي مجتبي هم بياد كه كاربراش پيش امد . بعد من و مامان محبوبه سوار اتوبوس شديم و رفتيم. آنجا يه پارك بزرگ بود. آخر پارك فرهنگسراي فدك بود. رفتيم خيلي از بچه ها با مادرو پدرشون آمده بودند. من و مامان همون صندلي رديف جلو را گرفتيم. اول نميدونستم موضوع تاتر چيه بعد مامان برام تعريف كرد. داستان پسري بود كه قبل از اينكه بزرگ بشه ميخواست تجارت كنه كه پدرش مخالف بود. ميگفت بايد درس بخوني ولي مراد به حرف باباش گوش نميداد. تا اينكه باباي مراد گاوي بهش داد و گفت حالا كه ميگي بلدي خب برو تجارت كن. برو اين گاو و بفروش ببينم بلدي. كه يه ع...
24 بهمن 1394
1